خاطرات دوران تحصیل!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
دوم دبستان
اسم معلم:سرکار خانم با اطمینان
مشخصات: خوش برخورد, دوست داشتنی, خوش خنده, شکموووو, تپل, و قد بلند. سفید با لباسای همیشه مشکی

این خانم معلممون خیلیییی آدم باحال و دوست داشتنی بود. یادمه همیشه بین معلمام از همه بیشتر دوسش داشتم
تپل بود و شکمو. همیشه سر کلاس کُماچ و فَتیر می اورد؛ به بچه هایی که صبحانه نخورده بودن هم می داد.
یادم آید که همیشه خدا مداد نداشتم سر کلاس(چون یا گم میشدن یا میشکستنیا هم خونه جا میموندن) هفته ای دوسه تا مداد بهم می داد. یه تصویر هم تو ذهنمه از اینکه ما رو برد پارک رو برویِ مدرسه. همیشه فکر میکردم این تصویر الکیه تا اینکه سال سوم دبیرستان یکی از دوستام عکسی که تو پارک با خانم با اطمینان گرفته بودیم رو اورد(چیزی که خیلی تو عکس جلب توجه میکرد وضعیت و حالتِ سرورتون که خودم باشم بود. همه بچه ها مقنعه هاشون کج بود و با خجالت سرشون رو کرده بودن تو لاکشون فقط من دستمو گذاشته بودم زیر چونم و یه لبخند ژکوند گنده به دوربین زده بودم.دقیقا اینجوری)
همین. دیگه هیچ چیزِ خاصی از اون سال تو ذهنم نیست.😐 الزایمر دارم

*****************************

 خوب بریم سراغ خاطرات سوم دبستان

همین الان بگم اونایی که روحیشون حساسه ادامه پست رو نخونن چون یه کم, البته فقط یه کم خشنه

سوم دبستان

اسم معلم: سرکار خانم سرداری
مشخصات: فوق العاده دلسوز، خوش اخلاق، قد بلند، سبزه رو و لاغر، عینکی. با لباسای همیشه خدا مشکی و چادری

یادم آید که روز معلم بود و ما هم مقدمات یه جشن داخل کلاسیه درست و حسابی رو برای این معلمِ عزیز ترتیب داده بودیم .

روی پره های پنکه کاغذ رنگی هایِ ریز شده، گذاشتیم تا وقتی خانم معلم میاد پنکه رو روشن کنیم و کاغذ رنگی ها تو هوا پخش بشن . با شرشره و بادکنک هم کلاس رو تزیین کرده بودیم. کیک و ابمیوه پذیرایی هم اماده بود.
یکی از بچه ها که رفته بود کشیک بده که کِی خانم معلم میاد، خبر ورودِ قریب الوقوع معلم رو اطلاع داد.
سرورتون که بازم خودم باشم ، یه بادکنک و سوزن برداشتم و پشت در کمین کردم و منتظر شدم تا معلم محترم تشریف فرما بشه. همین که در باز شد و پاشو گذاشت داخل بادکنک رو ترکوندم و جیغی بنفش ناشی از سرخوشی، بابت آن عمل خلاقانه سر دادم.

امّا...

امّا چشمتون روزِ بد نبینه

ترکوندن بادکنک همانا و پخش زمین شدنِ نازدانه معلم هم همانا.
بعدش صدای دویدن مدیر مدرسه و صدای ماشین آمبولانس و ... به گوش رسید.
و ما هنوز تو هنگ بودیم، که چی شد و چرا شد؟؟؟؟؟ 
و بعد ها متوجه شدیم که این بنده خدا بیماری قلبی داشته (خوب منکه خبر نداشتم)و از صدای ترکیدن بادکنک، ترسیده و قالب تهی کرده
و این بود شفاف ترین خاطره در ذهنم از سومِ دبستان


امیدوارم این معلم نازنین و معصوم منو حلال کرده باشه (هر چند اونقدر مهربون بود که مطمئنا بخشید منو )
و امیدوارم هر دو معلمِ عزیزم صحیح و سالم و خوشحال باشن برای همیشه و هر کجا
آمین

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 6:36
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها