دستینه های خورشید

متن مرتبط با «فرشته های زمینی محمد و ساقی» در سایت دستینه های خورشید نوشته شده است

تاریخی نو

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام.... در زمان حاضر الیاس دقیقا 2 سال و 29 روزشه و من تقریبا بعد یک سال اومدم اینجا تا بازم بنویسم و بمونه برای روز آینده ها تا هر زمانی که اومدم و دوباره خوندمشون یاداور خاطرات خوب گذشتم باشه... یه چیزی رو دقت کردین از وقتی الیاسم پا گذاشته تو زندگیم دیگه روز و ماه سال برام بی معنی شده و تاریخ و مطابق سن اون حساب میکنمفعلا چیز خاصی برای نوشتن به ذهنم نمیرسهپس فعلا بای...

    ادامه مطلب
  • تو دلی

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام من اومدم خوش اومدماقااااا قدم نو رسیده داریم البته هنوز نرسیده ولی خب تا چند ماه دیگه میرسه خدا وکیلی چجوری من همه حال بدی های سر الیاسو فراموش کردم که دوباره راضی شدم....خعلی حالم خرابه​​​​​​ولییییی خوشحالم چون الیاسم قراره از تنهایی دربیاد و هم بازی دار بشه... مطمئنم خیلی با هم خوب میشن از بس بچم سازگاره و دل مهربونی داره​​​​​​تنها دلیل ذوق داشتنم فقط همینهو خبری از اون همه ذوقایی که سر الیاس داشتم نیست طبیعیه ایا؟ایشالا بچم بعدا نیاد اینا رو بخونه چون حسابی ازم نا امید میشه​​​​​​و ...

    ادامه مطلب
  • جوجه جدیدم

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام من اومدم چند بارهجوجه تازهم دنیا اومده امروز ۱ ماه و یک هفته امروز برای اولین بار صدادار خندید و من مردم براشالیاس مامانم که نگم دیگه هر روز رعنا تر و قشنگ ترالبته تو سنی هست که دهن ما رو آسفالت داره ولی خوب دیگه اقتضای سنشهخلاصه که خعلیییییی حالمون خوبه ☺️ان شاالله بشه ورزشو ابتدا کنم فقط، که از دست این شکمی که سر حاملگی‌هام مونده برام راحت شم آمینایشالا سری بعد میام خبر آب شدن شکمم میدم بهتونغذام داره میسوزهتا درودی دگر بدرود...

    ادامه مطلب
  • روزای خوب... ادمای خوب... خدای خوب

  • نیلوبلاگ

    سلام سلاممن بازم اومدن بعد از مدت ها غیبت صغری...

    ادامه مطلب
  • چه بخوانمت؟

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام...

    ادامه مطلب
  • تاوان!

  • نیلوبلاگ

    امروز یه متن خوندم بآ همه ی فآز منفی که دآشت، امآ خیلی به دلم نشست "مآ آدمهآ همیشه تآوآن اشتبآهآتمون رو پس نمیدیم.... گآهی تآوآن محبت هآمون رو پس میدیم... " رآست میگه. نه؟ ...

    ادامه مطلب
  • پدر و مادر یا...

  • نیلوبلاگ

    کاش میتونستم راحت بگم که اون 2 سال 3ماه چی کشیدم و باعث و بانی اون احوال خراب کی بوده... شاید نوشتن بی پرده حالمو بهتر میکرد، اما معذورم... شاید به خاطر حضور یک سری افراد محرم اما نامحرم... نمیخوام زندگیم از این تلخ تر بشه فقط کاش عشقم بفهمه که چقدر از عزیزانش رنجیدمو چقدر اون عمل بی فکرانش تو زندگیمون خرابی و عقب موندگی به بار اورد... من نمیتونم اون کینه رو از دلم پاک کنم چون مشخص نیست تا کی و کجا باید تاوان یک سری اعمال بقیه رو بدم و هر لحظه زندگی به کامم تلخ تر باشه فقط دعا میکنم این زخم نه ...

    ادامه مطلب
  • حال خوب این روز های من :)

  • نیلوبلاگ

    دستم رو گرفت گذاشت روی ضریح امامزادچشماش رو بست و گفت انشاءالله خوشبخت بشیمگفتم آمین...

    ادامه مطلب
  • دغدغه های ذهنی این روزای من...

  • نیلوبلاگ

    بدون شک خدایی هست ولی نشاید اونقدر خوب که همه میگنمگه میشه خدا به خوبی اون چیزی که همه میگن باشه، بعد این همه بدبختیی و فقر و دربدری و ... هم باشه و این خدا هیچ عکس العملی نشون ندهاصلاچرا ادما میمیرن...

    ادامه مطلب
  • فردا چه شبیست... البته فردا شب نیست که! روزه :/ ولی یلداست دیگه:))

  • نیلوبلاگ

    ******************** فردا,,شب هم که یلداست,... شب فال حافظ و شاهنامه خوانیو هندونه و انار و بادوم هندی و شلغم و آتیش بازی و سیب زمینی کبابی و چای آتیشی و کف زدن و ... وای وای کف زدن خلاصه که یلداتون قشنگ و پر از اتفاقای خوب خوب در کنار عزیزانتونان شاءالله ...

    ادامه مطلب
  • بازم منو ذهن مشغولی اینده و کار...

  • نیلوبلاگ

    * معلم ارابه های ادبی سال سوم دبیرستانم رو دیدمتا دیدمش یاد یه خاطره ازش افتادم.یادش بخیر یه دفعه یه موش اومد تو کلاس؛ این بنده خدا چه جهشی زد به بیرون از کلاس * اموزش پرورش که به من و تخصصم نیاز د...

    ادامه مطلب
  • تعلیم و تربیت !!!

  • نیلوبلاگ

    جمع بندی کلی مبحث (تمرینات ورزشی ویژه سالمندان): در خانه ای که بزرگترا کوچیک بشن،کوچیک ترا هیچ وقت بزرگ نمیشن. 1-میگه نوعی پلنگ سهحرفی 2-میگه ببر...

    ادامه مطلب
  • هر روز نزدیکتر

  • نیلوبلاگ

    دارم به تاهل نزدیک می شوم . تاهل ،تعهد و تمام مراسم گیج کننده و شیرین این بین . من به مردی متعهد می شوم که قرار است دست هایم را بگیرد و در خوشی ها و ناخوشی ها در کنارم باقی بماند .ما قسم می خوریم که در متشنج ترین لحظات زندگیمان به یاد بیاوریم که چطور لبخند یکدیگر را دوست داشتیم و برای پدیدار شدن این انحنای کوچک زیبا تلاش می کردیم ... حال کنونِ من، از زبانِ حُسنا :))...

    ادامه مطلب
  • اولین بازگشت یک متعهد و متأهل...

  • نیلوبلاگ

    * خورشیدبیمقدمه بازگشت, *حالم خوبه. بهتر از همیشه و هر روز هم بهترتر میشه همه چی خوبه ان شاءالله اینده هم خوبه و دیروز هشتمین ماهگرد پیوندِ منو آرامِ جانم بودمرغ عشقی که بهم هدیه داد خیلیییی خوشک...

    ادامه مطلب
  • دو تصویر... یه آدم...

  • نیلوبلاگ

    آدمی که الان هستم با آدمی که چهار سال قبل بودم زمین تا آسمون تفاوت داره تو بعضی زمینه ها تکامل یافته تر، تو بعضی زمینه ها با تجربه تر و توی بعضی چیزا هم پسرفت کرده اولی عالیه دومی به نسبت خوبه ولی این اخری... این اخری بدجور داره اذیتم میکنه و شاید که این سومیگاهینتیجه همون دوتای اولی بوده اگه ازم بپرسین که دلت میخواد برگردی عقب ؟ مسلما نمیتونم جواب بدم مگر اینکه بهم اطمینان بدین که جنبه های مثبتی که الان دارم همچنان سر جاس میمونه وقتی دوباره به همینجا رسیدم با این تفاسیر باید بگم که از این تغییرات راضی ام چون مثبتاش بیش تر از منفی هاش بوده (لایک خودم) منفی هاش هم شاید توی ذاتم بوده که الان کم کم داره خودشو نشون میده دل نوشته... خدایا قبلا هم گفتم ولی گویا نیازه که دوباره تکرارش کنم... ...

    ادامه مطلب
  • ❤ تو را خاطر فراموش •••

  • نیلوبلاگ

    درباره تاریخ و روز تولدم بین علما(مامان و بابای عزیزم)اختلاف افتاده بابام میگهدقیقا20 روز از تاریخ مندرج در شناسنامم کوچیکترم. مامانم میگهدقیقا20 مهر به دنیا اومدم کم کم دارم دچار بحران هویت میشم تا رسیدن علما به اشتراک نظرتاریخ تولد من یوم الشک هست منبع این اختلاف نظر، اونجایی هست که من برای تولد هیچ عجله ای نداشتم یا شاید هم اینده نگری نکردم وماهمهر به دنیا اومدم. پدر مدبر و آینده نگر من برای اینکه یک سال از مدرسه عقب نمونم (بهخاطر همون چند روز دیرتر به دنیا اومدن)شناسناممو از خودم بزرگتر میگیره. حالا بماند که ملت میرن خداتومنپول میدن تا صغر سن بگیرن خلاصه حالا خودشون هم نمیدونن روز تولد من کی هست. یعنی میدونن؛ فقط با اندکی تفاوت اصلا همینجوری محبت میچکه ازشون امر...

    ادامه مطلب
  • و بالاخره امروز...

  • نیلوبلاگ

    دفعه چندم بود؟؟؟ اووووم... آهان... دفعه پنجم بودامروز برای پنجمین بار رفتم آزمون توشهری دادم باورتون میشه چهار دفعه من رد شدم هعیییییییی چه فاجعه ای مدیونین اگه فک کنین رانندگیم بده ها فقط به قول مربیم: خورشید خانوم افسرا باهات نمیسازناااا هههه خب درد؛ اون خنده آخرت برا چیه ؟؟ خوشحالی برام تعلیمی نوشته، بعد پول مفت میره تو حلقومتایییییش... فقط بلده بگه: من قول میدم ایندفعه جفتتون قبولین دیگه(منظورش من و زهرا با همیم. گفته بودم که از اول با هم رفتیم ثبت نام و سایر چیزا) بعدم که رد میشیم زنگ میزنه میگه: چیکار کردین؟ قبول شدین دیگه... میگم: نه رد شدیم میگه: جفتتون؟؟؟ میگم: اوهوم میگه: ای بابا باز به چی گیر داد؟حالا دفعه دیگه حتما قبولین اقا اصلا شما حرف نزنی ما خوشحال تریم حالا بی خیال هر ...

    ادامه مطلب
  • من و اُمید...

  • نیلوبلاگ

    خب داشتم میگفتم بعد از تماس زهرا رفتم محل ازمون. دیدم به به؛ فقط چهار، پنج نفریم که اومدیم برا ازمون ؛ که اتفاقا یکی هم دختر فامیل دورمون بود بسی مشعوف گشتیم و پس از نیم ساعت الافی و متلک شنیدن از پسران سواره و بی فرهنگ، من و زهرا و دختر فامیل دورمون نشستیم تو ماشین و از اونجایی هم که همیشه چشم امید همه به منه، نشستم پشت رول افسر محترم سرش تو برگه هاش بود و چیزی نمیگفت کمربندمو بستم و گفتم اقای ... (فلانی) جواب نداد همونجور منتظر نگاهش کردم که سرشو اورد بالا و به نشانه چیه؟؟؟سرشو تکون داد گفتم اقای (فلانی) خدا وکیلی سه تاییمونو قبول کنین ما بریم دیگه زد زیر خنده و میگه نه بابا!!! راه بیفت راه بیفت حرف نزن منم گفتم چشم یه کوچولو روندم که میگه بزن دو زدم دو. میگه الان دور موتور چند بود که زود...

    ادامه مطلب
  • اَمان اَز بی قراری های دلِِ ماندگارم: (

  • نیلوبلاگ

      بی قراری های دلِ ماندگار اذیتم میکنه؛ بی وفایی بقیه نسبت به ماندگار هم، هم   خدایا مراقب دل ♡ ماندگارم باش؛؛؛ آ&...

    ادامه مطلب
  • منو، ذهنِ درگیرم...

  • نیلوبلاگ

    1-پیشنهاد کار داشتم. الان برای سه تا هیئت دارم کار میکنم...2-آیین نامه هم قبول شدم همون اول... از بیست نفرمون 15 نفر قبول شدیم به قول مسیولین و افسر یه رکورد ثبت شد!!! 3-فردا تو شهری ازمون دارم... 4-این روزا ذهنم زیاد درگیره... درگیر حرف بچه دومی: خورشید خیلی عوض شدی... 5-فک کنم خوبه حالم ...بقیه روزتون آروم ...

    ادامه مطلب