میگه: مگه دانشجو ها هم روزه میشن.
اِدامش فقط سکوت بود...
******************
میگه: مامانشی؟
میگم: خالشم
میگه: پس چرا اینقدر شبیهته؟؟
میگم: چون خواهرزادمه!
میگه: نه دیگه مامانشی...
میگم: نه دیگه خالشم...
میگه: پس چرا اینقدر شبیه همین؟
میگم: چون خاله خواهر زاده ایم!!!
آخرش هم نفهمیدم متقاعد شد یا نه!!! 
******************
امروز دوباره، دلم از دغدغه های یه پسر بچهِ ی سرتق گرفت... خدا میشه حاجتشو روا کنی ؟؟؟ فقط لطفا زودتر 

برچسب:
نویسنده: بهنام اسدی