کاش بتوان زمان را مانند عقربههای ساعت چرخاند...
چرخاند... چرخاند...
تا آنجا که تو را کنار خودم ببینم.
در جایی که دنیا فقط از آن من و تو باشد.
نه دلهره باشد.
نه گناهی باشد.
و نه شرمما را بشناسد.
آنجا آغوشت سهم من است.
چشمانت رو به من میچرخد و لبهایت برای من میخوانند...
نه به آب بیاندیشم و نه نان!
و دغدغهی تمام آن ثانیهها
دعوا بر سر نام فرزندمان باشد...
دقیقا چی از جون مردم میخوان؟؟
برچسب:
نویسنده: بهنام اسدی
تاريخ: پنجشنبه
14 آذر
1398 ساعت: 15:09